منتظرم منتظر

خدایا کاشکی می تونستم تو بغلت گریه کنم کاش میتونستم توی بغلت این بغض رو فریاد کنم.خدایا همه چیز میدونی همه چیز رو............

غربتم بی انتهاست

یک بیابان ناله دارم در گلو

آب تلخ گریه دارم در سبو
من غریبم غربتم بی انتهاست
سینه ام با درد غربت آشناست.......

یا زینب کبری (س)خانم دعایم بفرمایید سخت محتاجم به خدا سخت محتاجم


می گوید: این روزها بر شیعیان علی(ع) سخت میگذرد.

می گویم:کی نگذشته.

می گوید:تعداد دشمنانشان رو به فزونی است

می گویم:کی کم بوده.

می گوید:از همه جور نیرنگ و جنایتی بر ضد شیعیان استفاده می کنند

می گویم:چه وقت نکرده اند.

می گوید حرف تو چیست؟

می گویم:یک آرزو.

می گوید:چه آرزویی؟

می گویم:ای کاش منم به جای دوستدار علی(ع) شیعه ی علی(ع) بودم.

خدایا من جز شما که کسی رو ندارم.

جان ناقابلم به فدای قلب های مجروح تان......

دلت مى خواهد که طاقت بياورى ، صبورى کنى و حتى به حسين دلدارى بدهى .


بچه ها چشمشان به توست ؛ تو اگر آرام باشى ، آرامش مى گيرند و اگر تو بى تابى کنى ، طاقت از کف مى دهند.

سجاد که در خيمه تيمار تو خفته است، حادثه را در آينه نگاه تو دنبال مى کند. پس تو بايد آنچنان با آرامش و طماءنينه باشى ، انگار که همه چيز منطبق بر روال معهود پيش مى رود. و مگر نه چنين است؟

مگر تو از بدو ورود به اين جهان، خودت را مهياى اين روز نمى کردى ؟

پس بايد قطره قطره آب شوى و سکوت کنى . جرعه جرعه خون دل بخورى و دم برنياورى . همچنان که از صبح چنين کرده اى . حسين از صبح با تک تک هر صحابى ، به شهادت رسيده است ، با قطره قطره خون هر شهيد، به زمين نشسته است و تو هر بار به او تسلى

بخشيده اى . هر بار قلبش را گرم کرده اى و اشک از ديدگان دلش سترده اى . هر بار که از ميدان باز آمده است ، افزايش موهاى سپيد سر و رويش را شماره کرده اى ،

به همان تعداد، در خود شکسته اى ، اما خم به ابرو نياورى . خواهر اگر تعداد موهاى سپيد برادرش را نداند که خواهر نيست . خواهر اگر عمق چروکهاى پيشانى برادرش را نشناسد که خواهر نيست . تازه اينها مربوط به ظواهر است .

اينها را چشم هر خواهرى مى تواند در سيماى برادرش ببيند. زينب يعنى شناساى بندهاى دل حسين ، يعنى زيستن در دهليزهاى قلب حسين ، عبور کردن از رگهاى حسين و تپيدن با نبض حسين . زينب يعنى حسين در آينه تاءنيث .

زينب يعنى چشيدن خار پاى حسين با چشم . زينب يعنى کشيدن بار پشت حسين ، بر دل . وقتى از سر جنازه مسلم بن عوسجه آمد، وقتى که که محاسنش به خون حبيب ، خضاب شد، وقتى که رمق پاهايش را در پاى پيکر حر بن يزيد رياحى ريخت ، وقتى که از کنار سجاده خونين عمرو بن خالد صيداوى برخاست ، وقتى که جگرش با ديدن زخمهاى سعيد بن عبدالله شرحه شرحه شد، وقتى که عبدالله و عبدالرحمن غفارى با سلام وداع ، چشمان او را به اشک نشاندند، وقتى که زهير به آخرين نگاهش دل حسين را به آتش کشيد، وقتى که خون وهب و همسرش ، عاشقانه به هم آميخت و پيش پاى حسين ريخت ، وقتى که جون ، در واپسين لحظات عروج ، سراسر وجودش را به رايحه حضور حسين ، معطر کرد، وقتى که ...

در تمام اين اوقات و لحظات ، نگاه تو بود که به او آرامش مى داد و دستهاى تو بود که اشکهاى وجودش را مى سترد.

هر بار که از ميدان مى آمد، تو بار غم از نگاهش بر مى داشتى و بر دلت مى گذاشتى . حسين با هر بار آمدن و رفتن ، تعزيتهايش را به دامان تو مى ريخت و التيام از نگاه تو مى گرفت .

اين بود که هر بار، سنگين مى آمد اما سبکبال باز مى گشت . خسته و شکسته مى آمد، اما برقرار و استوار باز مى گشت.

اکنون نيز دلت مى خواهد که طاقت بياورى ، صبورى کنى و حتى به حسين دلدارى بدهى . همچنانکه از صبح تاکنون که آفتاب از نيمه آسمان گذشته است چنين کرده اى . اما اکنون ماجرا متفاوت است .

اکنون اين دل شرحه شرحه توست که بر دوش جوانان بنى هاشم به سوى خيمه ها پيش مى آيد. اکنون اين ميوه جان توست که لگدمال شده در زير سم ستوران به تو باز پس داده مى شود.

على اکبر براى تو تنها يک برادر زاده نيست . تجلى اميدها و آرمانهاى توست . تجلى دوست داشتنهاى توست . على اکبر پيامبر دوباره توست .

نشانى از پدر توست . نمادى از مادر توست . على اکبر براى تو التيام شهادت محسن است . شهيد نيامده . غنچه پيش از شکفتن پرپر شده .

شهادت محسن ، اولين شهادت در ديدرس تو بود. تو چهار ساله بودى که فرياد مادر را از ميان در و ديوار شنيدى که ((محسنم را کشتند)) و به سويش دويدى .

شهادت محسن بر دلت زخمى ماندگار شد. شهادت برادر در پيش چشمهاى چهار ساله خواهر. و تا على اکبر نيامد، اين زخم التيام نپذيرفت .

اکنون اين مرهم زخم توست که به خون آغشته شده است . اکنون اين زخم کهنه توست که سر باز کرده است .

دوست داشتى حسين را دمادم در آغوش بگيرى و بوى حسين را با شامه تمامى رگهايت استشمام کنى . اما تو بزرگ بودى و حسين بزرگتر و شرم هميشه مانع مى شد مگر که بهانه اى پيش مى آمد؛ سفرى ، فراق چند روزه اى ، تسلاى مصيبتى و... تو هميشه به نگاه اکتفا مى کردى و با چشمهايت بر سر و روى حسين بوسه مى زدى . وقتى على اکبر آمد، ميوه بهانه چيده شد و همه موانع برچيده .

حسين کوچکت هميشه در آغوش تو بود و تو مى توانستى تمامى احساسات حسين طلبانه ات را نثار او مى کنى . از آن پس ، هرگاه دلت براى حسين تنگ مى شد، بوسه بر گونه هاى على اکبر مى زدى .

از آن پس ، على اکبر بود و در دامان مهر تو. على اکبر بود و دستهاى نوازش تو، على اکبر بود و نگاهاى پرستش تو و... حسين بود و ادراک عاطفه تو.

و اکنون نيز حسين بهتر از هر کس اين رابطه را مى فهمد و عمق تعزيت تو را درک مى کند. دلت مى خواهد که طاقت بياورى ، صبورى کنى و حتى به حسين دلدارى بدهى .

اما چگونه ؟ با اين قامت شکسته که نمى توان خيمه وجود حسين را عمود شد. با اين دل گداخته که نمى توان بر جگر حسين مرهم گذاشت .

اکنون صاحب عزا تويى . چگونه به تسلاى حسين برخيزى ؟

نيازى نيست زينب ! اين را هم حسين خوب مى فهمد.

وقتى پيکر پاره پاره على اکبر به نزديکى خيمه ها مى رسد. و وقتى تو شيون کنان و صيحه زنان خودت را از خيمه بيرون مى اندازى ، وقتى به پهناى صورت اشک مى ريزى و روى به ناخن مى خراشى ، وقتى تا رسيدن به پيکر على ، چند بار زمين مى خورى و برمى

خيزى ، وقتى خودت را به روى پيکر على اکبر مى اندازى ، حسين فرياد مى زند که : زينب را دريابيد.

حسينى که خود قامتش در اين عزا شکسته است و پشتش دوتا شده است . حسينى که غم عالم بر دلش نشسته است و جهان ، پيش چشمان اشکبارش تيره و تار شده است . حسينى که خود بر بلندترين نقطه عزا ايستاده است ، فقط نگران حال توست و به ديگران نهيب مى زند که : زينب را دريابيد. هم الان است که قالب تهى کند و کبوتر جان از نفس تنش بگريزد. *

* گلچيني از کتاب آفتاب در حجاب اثر استاد سيد مهدي شجاعي به بهانه سالروز وفات حضرت زينب(که سلام خدا بر او باد)

خوش به حالتون پدرا

یا علی جان مددی